گامي به اين سبكي
هرگز در کوچه برنداشتم
پروانه میشوم
نيازی به گل و شفتل نیست
با همین کاهگل مست میکنم
دست میکشم شاخههای کبود، خشنود
و مسرور سر زده بیرون از حویلیها را
هرگز این چنین پر غرور کوه روبرو را ندیدهام
و هرگز لبخندم را
این قدر رسا پرواز نداده بودم
در کوچه شنیدم
طالبان خواب رفته وُ
ناتو آرام آرام
خزانهی ما را خالی کردهاست
+ نوشته شده در یکشنبه 18 بهمن1388ساعت 5:25 بعد از ظهر  توسط هادی
|
دوستان عزیز از میان دست های کیبا به نشانی زیر نقل مکان کرده است.hadihazara.wordpress.com
با تشکر
+ نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 2:1 بعد از ظهر  توسط هادی
|
دهان تان را که مز مزه میکردم فامیدم
طعم دهانتان چیز دیگریست
در وزیر اکبر خان اگر چکر نزنید
از کارتهی سه پایین تر
ضرب گامهایتان
با شرنگ شرنگ پنج افغانیهای پایان جیبم
همخوانی ندارد
دلتان را که دست میکشیدم
زمختتر از آن بود
که بشود میان حوض حویلی، ماه را در آن دید
و زبانتان درازتر از آن
که بتوان شبی
زیر درخت توت
با نسیم هم کلام شود.
حالی میفامید
چرا مدام معشوقم را
در پلِ مهتاب و درخت توت
انتظار میکشم
میبخشید
شما چیز دیگری هستید
از جنس آنتیک عروسکهای شار نو
ما اگر زیاد بالا بپریم
ردِ دلمان را در دشت مییابیم
کوه قاف از شما
---------------------------------------------------------------------------------------------------
واژه ها و نام های عجیب و غریب؛ نام مکان هایی در شهر کابل است، شک نکنید
+ نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 11:1 قبل از ظهر  توسط هادی
|
تنها واژه های خواب آلوده ی دهان توام خواهند گفت
که من عاشقم
گیسوانت که پنجه ی آفتاب را می شکنند،
لبان باد را می برند
صیقل دست های مرا خورده اند
تو که می خندی
خنده را هجی می کنم
و رد خود را
در بخش های صورتت می یابم
اصلا نمی ترسم
اگر حرف هایم بی ربط باشند
چرا که احساساتم
ساتم
وای!
ساعتم
عقربه هایش دیدار تو را نشان می دهند
+ نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 12:44 بعد از ظهر  توسط هادی
|
آفتاب گنس
درخت خسته
و من مانده
عرق هاي امروز را
به خيال خوش تو
ميان دستمال گلدوزي ات تاو مي دهم
دهكده دور
مزرعه زرد
و من دروگر خندان برج اسد
تاو دادن همان تاب دادن و چلاندن است
+ نوشته شده در جمعه 12 تیر1388ساعت 3:18 بعد از ظهر  توسط هادی
|
آفتاب گنس
درخت خسته
من مانده و
عرق های امروز را به خیال خوش تو
میان دستمال گلدوزی ات تإو می دهم
دهکده دور
مزرعه زرد
و من دروگر خندان برج اسد
تاو دادن: عامیانه ی تاب دادن و چلاندن می باشد
+ نوشته شده در جمعه 12 تیر1388ساعت 2:47 بعد از ظهر  توسط هادی
|
آفتاب گنس
درخت خسته
من مانده و
عرق های امروز را به خیال خوش تو
میان دستمال گلدوزی ات تإو می دهم
دهکده دور
مزرعه زرد
و من دروگر خندان برج اسد
تاو دادن: عامیانه ی تاب دادن و چلاندن می باشد
+ نوشته شده در جمعه 12 تیر1388ساعت 2:46 بعد از ظهر  توسط هادی
|
بادها می وزند
که بگذرند
ببینند،
بو کنند
و عاشق شوند
خورشید می تابد
تا در خود حل کند عاشقانه ها را
و در خود بپزد نگاه های نامریی را
زیر این روسری گلابی
گیسوانت می سوزند
از دوری آفتاب
باشد که زنده گی جان بگیرد
از گرما و لطافت تابستان
موهایت را رها کن
در باد ...
...
...
+ نوشته شده در چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 12:28 بعد از ظهر  توسط هادی
|
پنچشنبه،
دیگر
پنجره در اشتهای چای
دری که باز می شود
کابل،
بهار،
باران،
سرک،
لی،
ماهِ خیس خورده که پدیدار می شود
درست این زمان را می خواهم
همیشه به بایگانی ام
بفرستم
تا هر لحظه
ساعتم تر باشد
تمام زیبایی باران
به
خزه بویین کردن موی توست
+ نوشته شده در دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 12:41 بعد از ظهر  توسط هادی
|
حالا تن برهنه ی تو
کندویی ست سرشار
طبیعت؛
بافت اجتماعی زنبور و انسان
کشش به سوی بابونه
شاید بتوانند کنار هم ساز شوند
و انگور آیینه ی تو
می بینم چهره ی متجب خود را
در آیینه یی جادویی؛
نگاه نخستین انسان
به دانه ی انگور
آغاز تکامل بود
شاید برای این
تنها انسان به وجود آمده ام
+ نوشته شده در چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 11:4 قبل از ظهر  توسط هادی
|